خرید بک لینک
برای بار هزارم اون آهنگ رو گوش دادم با یک هدف کااااملا مسخره ولی دوباره یقه م رو گرفت دوباره همه ی بایدها و نبایدها برام زنده شد دوباره همه ی پتانسیل های حروم شده م جلوم رژه رفت دوباره همه ی کارهایی که نکردم، یا نصفه ول کردم اومد جلوی چشم هام و می بینم چقدررررر عقبم جای غلطی دنبال جواب می گشتم ، الان می فهمم ولی الان که جای صحیح رو پیدا کردم مگه چقدر عمل می کنم به دستوراتش؟ بهم میگن به خودت سخت می گیری و من می تونم بابت این حرف طولانی ترین قهقه ی تاریخ رو سر بدم من به خودم سخت می گیرم؟ من اگه به خودم سخت می گرفتم که الان اینجا نبودم من به خودم سخت نمی گیرم، می ذارم فرصت از دست بره بعد به خودم سرکوفت می زنم ( ورژن به روز شده م حتی همون حین فرصت هم سرکوفت می زنه) و می بینم که چطور ابرها دارن می گذرن و کار من فقط نگاه کردنه تکلیف هامو انجام ندادم چند روز دیگه امتحان شفاهی دام که مطلقا هیچییییی نخوندم. باید وسایل رو جمع کنم برای اربعین درس های خودم مونده باشگاه رو پیگیری نکردم همه ی برنامه هام رو هوان خسته م خیلی کاش الان بشینم درس بخونم

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 9:15

لذتش کمتر از پیاده روی نیست

نشستن و نگاه کردن جمعیتی که عبور می کند

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 9:15

فکر می کردم همین که این اتفاق بیوفته ، اولین کاری که می کنم میام و در خلوت ترین نقطه ی خودم جارش میزنم فکر کردم میام و یه پست بلندبالا می نویسم که چقدررررر خوشحالم که بعد از 8 سال صبر کردن بالاخره شد ولی الان دو ماه گذشته و هر وقت خواستم بنویسمش ،در رفت، نمی شد. اون قدر نشد تا از دهن افتاد بیات شد حالا سرد سرد میام می نویسم: بالاخره نقل مکان کردیم به قم. شهری که عاشقانه دوستش داشتم و از زمان مجردی بال بال می زدم که بیام اینجا الان دوماهِ که مستقر شدیم ( دقیقا روز اول محرم) و من عمیقاً عمیقاً عمیقاً احساس آرامش می کنم احساس می کنم بعد از بیست و هفت سال تازه رسیدم خونه و تازه دارم از غربتی که تمام عمر باهاش زندگی کردم میام بیرون خوشحالم خیلی

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 9:15

-و خدا می دونه که امروز چه حجم عظیمی آدرنالین توی خون من ترشح شد و بر خلاف همیشه امروز چقدر کم گریه کردم. - خیلی اوقات وقتی شروع می کنی به حرف زدن درباره چیزی ، هی اون موضوع رو بهتر می فهمی. صرف حرف زدن با صدای بلند خیلی اوقات گره های نفهمیدنی رو باز می کنه. - امروز به یه نفر گفتم : فلان کار که قرار بود انجام بدم، انجام ندادم. خیلی ساده بهم گفت :اشکال نداره. چه حس خوبی بود. و به این فکر کردم من چقدر کم این جمله رو شنیدم. -چیزی که نزدیک به یک دهه منتظرش بودم، براش دعا کردم، خیالبافی کردم و ... به ساده ترین نحو ممکن داره جور میشه. به ساااااااده ترین نحو ممکن. فقط با یه تماس -خوشحالم. غمگینم. نگرانم. این همه تضاد و آشوب به کجا میرسه فقط خدا می دونه اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 9:15

ان لم تکن حلیما فتحلم.اگر صبور نیستی خودت رو به صبوری بزن، یواش یواش صبور میشی اگه غم مردم رو نمی خوری ، وانمود کن برات مهمه و بهشون گوش بده، غمشون برات مهم میشه اکه بنده نیستی ، نماز بخون، سجده کن ، خودتو بزن به بندگی، بنده میشی اگه کسی رو دوست داری فریادش کن. جار بزن، زیاد میشه اگه می ترسی یه روز دوسش نداشته باشی، هرجا میشینی و پا میشی بگو دوسش داری. عاشق میشی من ترسیدم. ترسیدم اسمم به نامش ثبت بشه، ترسیدم منو از عاشقاش بدونن و اون بابت داشتن کسی مثل من خجالت بکشه. ترسیدم مایه ننگ بشم. پس نگفتم. سکوت کردم. اسمش که اومد به روی خودم نیوردم دلم داره می کنه. به چشم ها تحکم کردم اشکی نشن. موفق بودم. از یادها رفت منم از عاشقاش بودم. ولی درد این جا بود خود از هم یادم رفت. اون قدر خودم رو به بی خیالی زدم که بی خیال شدم. اون قدر اشک نریختم تا اشکام خشک شد. اون قدر نرفتم تا دلتنگی سنگ شد. و من الان اینجا ایستادم در حالی که برای دلتنگی، دلتنگم برای بی قراری ،بی قرار قصه ی غم انگیزیه. ولی با وجود همه اینا،من دلم تنگ شده. زیاد. خیلی زیاد. حتی اگه خودم هم باور نکنم

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 9:15

یعنی عدم هوشیاری و شدت ناآگاهی به خود چقدر می تونه زیاد باشه که آدم از اصلی ترین خصوصیات ذات خودش بی خبر باشه؟ حالا این اوج فاجعه نیست، اونیکه نمی دونه که نمی دونه، اونی که میدونه و از اون صفت آگاه هست هم نمی تونه در خودش بیابه این صفت رو. وقتی ما اثبات عقلی کردیم عین نیازمندی (و نه عین نیازمند) بودن انسان رو و به این موضوع علم پیدا کردیم ، درنیافتن این موضوع دیگه خیلی عجیب و غریبه. در خودم نگاه می کنم و نیازمندی رو که عین ذات منه درک نمی کنم و خودم رو موجود مستقل می بینم. عجیباً غریبا. دارای صفت هستم (با تسامح) عالم به صفت هم هستم، تظاهر به داشتن این صفت هم می کنم( مثلا موقعیت سجده) ولی بازهم هرچی در خودم می گردم صفت رو نمیابم. بخوایم یه مثال ساده بزنیم میشه این: یه نفر میره آزمایش میده میبینه یه انگل بزرگ توی روده ش زندگی می کنه. حالا یه سوال مهم، تو چطور نفهمیدی یه موجود زنده ی دیگه درون تو، درون جسم تو داره زندگی می کنه؟ یعنی تا چه حد از خودت بی خبری که نفهمیدی؟ لابد طرف جواب میده: خب مگه من توی روده م چشم دارم که ببینم اون تو چه خبره؟ یا مگه سیستم لامسه مثل سطح پوست دارم که خبر از شی خارجی بده یا...، خب از کجا باید می دونستم؟ - این که بدتره،مگه آگاهی تو به خودت از طریق حواسه؟ یعنی ازت چشم و گوش و پوست و بینی ( دستگاه بویایی) و زبان ( دستگاه چشایی) رو بگیرن ، دیگه به خودت آگاه

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 9:15

خواهرم گفت:من همش فکر می کنم بچه های من به بچه های تو حسودیشون بشه که چه مامان سرخوش و سرحالی (و خنگولی) دارن.من گفتم: واااااااقععععععاااااااً؟ من همیشه فکر می کنم بچه های من به بچه های تو حسودیشون میشه که چه مادر کدبانویی دارن و یه خونه همیشه تر تمیز( معلومه اوضاع خونه ی خودم چه شکلیه ی دیگه؟) بعد هر دو در سکوت به افق خیره شدیم و به این فکر کردیم که پیش همه ی آدما مرغ همسایه غازه، حتی آدم های هنوز نیومده . پ.ن: نقطه شکرین ماجرا اونجاست منو خواهرم هیچ کدوم هنوز بچه نداریم و هی به هم بفرما می زنیم :)

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 9:15

منت خدای عزوجل را که یهو همه غیبت هات روحاضری می کنه۲ و دقیقه نود خبرت می کنه که امروز صبح دوتا میان ترم داری و اگه ندی این ترمت با خاک یکسانه و با دوساعت خوندن امتحان ۴ واحدی رو ۱۸ میگیری و میری ترمی که ازش قطع امید کرده بودی رو با معدل الف به پایان برسونی.


برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 5:53

همه توی زندگیشون روزای بد و مزخرف دارن ولی فکر نکنم هیچ کس اون قدر احمق باشه که آرزوی طولانی شدن این روزها رو داشته باشه فقط به خاطر ...

بگذریم.

راستی سال نو مبارک

برچسب: نویسنده: الینا صمیمی تاريخ: سه شنبه 8 فروردين 1396 ساعت: 13:03

صفحه بندی